اصلن فکرش رو هم نمی کردم امروز روزی که برای اولین بار بار در کلاسهای رشته ی حقوق شرکت می کنم،اینقدر روز هیجان انگیزی بشه.اولین جلسه ای بود که در کلاس قانون جزای عمومی بودم و با یه استاد فوق العاده محشر.بعد هم من در همین اولین روزی که به دانشگاه رفتم ـ احتمالن کالیبر بالا باعث شده که امروز اولین روزی باشه که به دانشگاه میرم - به مرض داشتگی کائنات پی بردم(با اجازه ازخانوم
الیزه ).حالا در حالیکه با در پنج و نیم صبح برای دوش گرفتن و صبحانه عجله ای برای رسیدن به سرویس دانشگاه ثانیه هم غنینمت بود......بعد وقتی از اولین کلاس بیرون اومده بودم و احساس فوق العاده روشنفکری بهم دست داده بود و یه نفر برای جلب توجه داشت جوک های عهد بوق رو تعریف می کرد و من سعی میکردم اینقدر خودم رو بی تفاوت نشون بدم که ای بابا ما اینارو صد سال پیش شنیدم یه منفجر شدم و باعث شد از شدت خنده به داخل دانشکده فرار کنم.حالا این مرض داشتگی کائنات رو حوصله ندارم شرح بدم،برید توی همون وبلاگ ا
الیزه بخونید.ولی نتیجه اش برای من همون بود که وقتی از دانشگاه برگشتم خونه باوجود خسته گی زیاد با میم برم یک ساعت و نیم پیاده روی.اصلن نمیدونم چرا پریشب اینقدر اینقدر منفی شده بودم که دو پست قبل رو نوشتم.حیف که به خودم قول دادم اینجا هیچ نوشته ای (و یا پستی) رو دیلیت نکنم تا همیشه بدونم من هم مثل بقیه گاهی اوقات زیاد منفی میشم.
پ ن:این هم پست الیزه در مورد مرض داشتگی کائنات:
یه دوره ای بود که من یه آدمی رو خیلی می خواستم، که دقیقن توی همون دوره کلی آدم دیگه از زمین و آسمون دوروبرم در دسترس بودن و فقط همون آدمه که می خواستمش در دسترس نبود، یعنی نمی خواست
یه مدت نه خیلی طولانی بعدش بود که من دوروبرم خلوت بود و اون هایی که بودن در دسترس نبودن و تنها آدمی که بود و می خواست و در دسترس بود همون آدمه بود، که من دیگه نمی خواستمش.
چنین بود که من به مرض داشته گی کائنات پی بردم و آموختم که خود را برای نداشتن چیزی یا کسی ناراحت نکنم. احتمالن وقتی دیگه نخواستمش می رود فرو توی چشمم.
این بود انشای من.