تبليغاتX
همین جا روی زمین

همین جا روی زمین

antichrist1

از راست:شارلوت کینزبورگ(بازیگر )لارس فون تریه(کارگردان)ویلم دافو(بازیگر)

این جناب لارس فون تریه عجب ذهنی داره.همین باعث میشه همیشه منتظر فیلم جدیدش باشم.از بعد جشنواره کن امسال که اولین نمایش این فیلم  اونجا بود منتظر بودم دی وی دیش رو زودتر ببینم.دیشب بالاخره انتظار تموم شد و من هنوز گیج و منگ و مبهوتم و منتظرم عصر برم خونه برای دفعه ی دوم ببینمش.سکانس اولش که به نظر من یکی از بهترین و غافلگیر کننده ترین سکانس های آغازین فیلم بوده که تا حالا دیدم.پر از خلاقیت و میزانسین دقیق و حساب شده و نور پردازی خیره کننده به همراه موسیقی عالی و ....خلاصه من هنوز گیجم.در جشنواره کن گذشته این فیلم نامزد دریافت نخل طلا شد و شارلوت کینزبورگ به خاطر بازی در این فیلم برنده جایزه بهترین بازیگر زن در جشنواره کن شد.

اطلاعات بیشتر درباره فیلم

اطلاعات بیشتر درباره لارس فون تریه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:51  توسط علی  

بعضی وقتا باید پای حرفی که میزنی وایسی،شاید شبش فک کرده باشی دیگه لبریز شدی و این و ضع نمی تونه اینجور ادامه داشته باشه اونوقت زود خودتو لو میدی و صبحش میبینی ای وای نه نباید میفهمید نباید میگفتی.اونوقته که مث امروز من مث خر توی گل میمونی و نمیدونی کارت دست بوده یا نه؟

این کامنت خیلی خیلی برام ارزش داره ولی چون شاید صاحبش نخواد کسی بدونه نویسنده اش کی بوده همین جوری بدون اسم میذارم اینجا:

اما من هنوز علي قائدي خونم بالا نرفته. بايد حتما ببينمت. به جز شنبه و دو شنبه مي تونم بيام بيرون.

پ ن:خیلی خیلی مخلصیم خانوم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:57  توسط علی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:3  توسط علی  

من همه برنامه های شهرنوش پارسی پور در رادیو زمانه رو دانلود می کنم،بعد هم توی ام پی ۴ پلیر کپی می کنم هم توی کامپیوترم دارم و دوباره و ده باره و صدباره گوش میدم،حالا چقد حال میده وقتی"میم"پریشب جدیدترین برنامه رادیویی شهرنوش پارسی پور رو برای من دانلود کرده و با ۱۵ آلبوم موزیک دیگه واسم آورده.آی حال داد دیروز توی راه دانشگاه این برنامه دانلود شده توسط "میم" رو گوش دادن.

پ ن۱:با میرزا کسری یک ساعت تلفنی حرف زدم،و حالا این کم شدن میرزا کسرای خونم برطرف شد.

پ ن۲:کوآلا و ل؟معلومه حالا بعد از اینکه کلی دنبال هم گذاشتن و وسط این آپارتمان طبقه ی سوم مث زمین فوتبال دنبال همدیگه دویدن و همه جای خونه رو بهم ریختن و ظرفای غذا با غذای مونده در ظرف ها رو وسط هال روی میز جلوی مبل مونده و حتا به خودشون زحمت ندادن ظرفا رو ببرن آشپزخونه(شستن ظرفا پیشکششون)غیبشون زده و صداشون در نمیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:13  توسط علی  

امروز صبح که بیدار شدم میخواستم خونه رو تمیز کنم بعد تنبلی کردم و بی خیال شدم.حالا می بینم چه خوب شدم اینکارو نکردم.ظهر کوآلا اومد اینجا و بعدش هم خب معلومه ل میاد بالا و این دوتا بهم که میفتن برای بهم ریختن یه شهر کافی هستن.کاری میکنن که خونه تمیز شده تبدیل به خونه ای بشه که انگار بمب توش منفجر شده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:56  توسط علی  

بعضی وقتا آدم بدجوری میرزا کسری ی خونش میاد پایین،حالا من از صبح اینجوریم و باید حتمن بهش زنگ بزنم و یا ببینمش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:20  توسط علی  

چاره ای نیست بعضی آدم ها هستن که فقط باید قورتشون داد.همین آدم های قورت دادنی هستن که باعث میشن زندگی خوردنی بشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:59  توسط علی  

احتمالن این بار هم کوآلا و ل درست می گفتند.من چیزی بهشون نمی گم چون حوصله ندارم این دوتا من رو بذارن وسط و بخندن.خوشبختانه اینجا رو هم نمی خونن و میگن:به حد کافی خودت رو میبینیم و چرت و پرهات رو میشنویم،پس چرا وقت بذاریم اینجا رو بخونیم."

پ ن:این پرونده بسته می شود تقصیر من نیست،خب چیکار کنم که فهمیدم من هنوز آدمش نشدم.البته بازم مثل دفعات گذشته من دلایل درست و موجه (البته از نظر خودم) رو دارم....همین!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط علی  

نه قربون من آدمش نبودم.نبودم یعنی اینکه همیشه می گفتم من آدم پروژه ی طولانی مدت و پرونده هایی که شامل مرور زمان میشه نیستم.می گفتم آدمش نیستم و با قاطعیت هم می گفتم در عمل هم می دیدم نیستم.اما حالا بدبختانه اون قاطعیت رو ندارم.تا حالاش که نداشتم و میبینم اون همه قاطعیت و مثلن شناخت از خودم دود شده رفته هوا.اصلن ادمی نبودم که با اس ام اس زود حاضر و آماده بشم و از خونه بیام بیرون یا اینکه تازه منتظر همین اس ام اس "کجایی؟برنامت چیه؟پاشو بیا فلان جا" هم باشم و اصلن هم با خودم نگم :"ول کن بابا بی خیال حوصله داری؟دیروز همو دیدیم."یعنی ببین اینجور بوده که همین حالاش هم کوآلا میگه:منتظرم دوباره بگی" اه خسته شدم،اه حوصله شو ندارم"بعدش هم کوآلا میگه:(فقط خواهشن اینبار این حرفای تکراری رو برای من نگو،چون میشناسمت،دوباره نیای بگی حوصله ام سر رفته و نمی خوام و نمی خوامش".ببین یعنی اینجوریه.تا حالا اینجوری بوده حالا کوآلا با ل دوباره منو مسخره میکنن و میگن منتظریم تا وقتی اس ام اس اش بیاد جواب ندی،میگن منتظریم تا وقتی زنگ میزنه موبایلت رو ریجکت کنی یا سایلنس.این دوتا یعنی اینقدر منو میشناسن که با اطمینان این حرفا رو میگن.اما من حالا فهمیدم نه اینطوریام نیس خودم هم هنوز تا حالا درست خودم رو نمی شناختم.حالا نمیدونم این بازی این اتفاق قراره چه جور پیش بره؟بازی؟اصلن بازی برای این رابطه واژه ی درستی هست یا نه؟آخه قربون هنوز نمی دونم هفتهی آینده وقتی پنجشنبه از سرویس پیاده میشم فکر میکنم به اینکه هفته قبلش یعنی همین دیروز از توی راه که بودم توی هی زنگ میزدی که"کجایی؟کی میرسی؟من دم ایستگاه دانشگاهتون منتظرم."آخه قربون من با این همه احساس شناخت آدم ها هنوز نتونستن بشناسمت و تازه فهمیدم خودم رو هم درست نمیشناسم.من قبلن آدمش نبودم اما حالا ؟نمیدونم؟نیستم؟نبودم؟حالا شدم؟تو باعث شدی؟خودم باعث شدم؟اصلن حالا هیچی نمی دونم ولی همین هم خوبه.مگه قراره همیشه به قاطعیت برسم.بعدن معلوم میشه ل و کوآلا درست منو میشناسن یا اینکه نه حتا  اونا که،خودم هم خودم رو نمیشناسن.تا حالاش که خود اینجوریم رو نمیشناختم.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:1  توسط علی  

اصلن فکرش رو هم نمی کردم امروز روزی که برای اولین بار بار در کلاسهای رشته ی حقوق شرکت می کنم،اینقدر روز هیجان انگیزی بشه.اولین جلسه ای بود که در کلاس قانون جزای عمومی بودم و با یه استاد فوق العاده محشر.بعد هم من در همین اولین روزی که به دانشگاه رفتم ـ احتمالن کالیبر بالا باعث شده که امروز اولین روزی باشه که به دانشگاه میرم - به مرض داشتگی کائنات پی بردم(با اجازه ازخانوم الیزه ).حالا در حالیکه با  در پنج و نیم صبح برای دوش گرفتن و صبحانه عجله ای برای رسیدن به سرویس دانشگاه ثانیه هم غنینمت بود......بعد وقتی از اولین کلاس بیرون اومده بودم و احساس فوق العاده روشنفکری بهم دست داده بود و یه نفر برای جلب توجه داشت جوک های عهد بوق رو تعریف می کرد و من سعی میکردم اینقدر خودم رو بی تفاوت نشون بدم که ای بابا ما اینارو صد سال پیش شنیدم یه منفجر شدم و باعث شد از شدت خنده به داخل دانشکده فرار کنم.حالا این مرض داشتگی کائنات رو حوصله ندارم شرح بدم،برید توی همون وبلاگ االیزه بخونید.ولی نتیجه اش برای من همون بود که وقتی از دانشگاه برگشتم خونه باوجود خسته گی زیاد با میم برم یک ساعت و نیم پیاده روی.اصلن نمیدونم چرا پریشب اینقدر اینقدر منفی شده بودم که دو پست قبل رو نوشتم.حیف که به خودم قول دادم اینجا هیچ نوشته ای (و یا پستی) رو دیلیت نکنم تا همیشه بدونم من هم مثل بقیه گاهی اوقات زیاد منفی میشم.

پ ن:این هم پست الیزه در مورد مرض داشتگی کائنات:

یه دوره ای بود که من یه آدمی رو خیلی می خواستم، که دقیقن توی همون دوره کلی آدم دیگه از زمین و آسمون دوروبرم در دسترس بودن و فقط همون آدمه که می خواستمش در دسترس نبود، یعنی نمی خواست
یه مدت نه خیلی طولانی بعدش بود که من دوروبرم خلوت بود و اون هایی که بودن در دسترس نبودن و تنها آدمی که بود و می خواست و در دسترس بود همون آدمه بود، که من دیگه نمی خواستمش.
چنین بود که من به مرض داشته گی کائنات پی بردم و آموختم که خود را برای نداشتن چیزی یا کسی ناراحت نکنم. احتمالن وقتی دیگه نخواستمش می رود فرو توی چشمم.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:54  توسط علی  

بعد از پست قبلی من با همون حالت مچاله و افسرده و پکر مسواک زدم و رفتم بخوابم.توی تخت خواب هم داشتم فکر میکردم که چه جوری از فردا حال این فرد(میم) رو بگیرم که کوآلا تلفن زد و گفت داره میاد اینجا.بعدش هم ل که فهمیده بود کوآلا اینجاس اومد طبقه ی بالا.برای کوآلا غذا گرم کردم و تازه یادم اومد چقد گرسنمه،.حالا همه ی حس های افسردگی، مچاله گی،انتقام جوییم و کلن همه ی حس های منفی پست قبلیم از بین رفته و دوباره منتظرم که فردا زودتر جناب میم رو ببینم.و اصولن من به این راحتی میدون رو خالی نمی کنم.الکی نیست که بعد از سه ماه حالا یک شبه فکر کنم اشتباه کردم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:42  توسط علی  

مهم نیست،امشب من مچاله شدم به معنای واقعی.حتمن گاهی آدم باید در زندگی مچاله شود تا بفهمد خیلی هم مهم نیست مچاله شدن،خیلی هم مهم نیست بفهمی هنوز آنقدر که فکر میکنی قوی نیستی.اصلن شاید از سه ماه پیش من فهمیدم زیاد قوی نیستم ولی فقط خواستم زیر سیبیلی نادیده بگیرم.دیشب می گفتی "تو چه نقشه ای برای من داری؟گفتی تا شش سال دیگر هم نمیشود از زیر زبان تو حرف کشید و تو را شناخت"خیلی راحت میشه من رو شناخت همونطور که تو شناختی یه آدم دیوونه که میشه ازش در وقتایی که خیلی تنها بودی استفاده کرد.میشه باهاش پز داد که یکی عاشق من شده.یکی با من میاد راه میره حتا اگه خیلی خسته باشه حتا اگه خیلی بی حوصله باشه.یکی که خیلی خله و حالا فقط منو داره میبینه.اما نمیدونی من به خاطر خودم بود که سه ماه با اون تابستون لعنتی و اون خرداد تخمی که حوصله هیچ کسی رو نداشتم،اگه به کسی فکر می کردم فقط تو بودی.حالا به اون تیرماه گرم که من شباش با اعصاب داغون می خوابیدم هم شک می کنم.اینکه من با تصاویر ندا و سهراب و .....با چشمای قرمز و اعصاب خراب می خوابیدم ولی صبحش نگاه ها و قیافه ی متعجب تو باعث میشد شارژ بشم.مهم نیست،قرار نیست آدم همیشه برنده باشه.تو تا الآن برنده ای ولی وقتی من دوباره از این از این حالت بیرون بیام،دیگه برنده نیستی.هر چند برنده و بازنده بودن هم برام مهم نیست.اصلن میشه برگشت به همون پارسال که توی کوچه به هم نگاه هم نمی کردیم.و من همیشه فکر میکردم تو چه آدم اعصاب خرد کنی هستی و تو هم حتمن در مورد من همین فکر رو میکردی.ولی به خاطر اینکه مطمئن بشی میگم تو تموم تابستون رو برنده شدی و هنوزم برنده هستی.دلیلش همین پست احمقانه ی من که هنوز توی پابلیش کردنش دو دل هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:20  توسط علی   | 

وقتی به من گفت:حالا دیگه به مرحله ی به تخمم رسیدی،فهمیدم انسان هرگز نباید به جایگاه خودش مغرور بشه و فکر کنه هر جفتک اندازی که بکنه باز جایگاهش محفوظ می مونه.و من به خاطر همین لگدپراکنی ها جایگاهم از قلبش به تخمش تنزل پیدا کرده بود.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:44  توسط علی  

انسان های ترسو تلاش مذبوحانه ای می کنن که به خودشون و زندگیشون و نیازهاشون فکر نکنن.سعی می کنن فکر نکنن اصلن از زندگی چی میخواستن و چی میخوان و حالا کجا ایستادن.و اصلن این زندگی ای که دارن همون زندگی ای هست که واقعن میخوان داشته باشن؟چون میدونن با فکر کردن اوضاعشون بدتر میشه و ممکنه کارشون به افسردگی و حتا دیوانگی بکشه و از طرفی جرات تغییر رو هم ندارن.پس سعی می کنن اصلن فکر نکنن به اینکه جور دیگه ای هم (که خواسته ی واقعیشون بوده)میشه زندگی کرد و به همون زندگی خطی و تکراری که دیگران(مثلن خانواده یا جامعه)براشون نسخه شو از قبل پیچیدن ادامه میدن،و همه ی عمر نقش گوسفند مطیع  رو به خوبی بازی میکنن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:41  توسط علی   |