تبليغاتX
همین جا روی زمین

همین جا روی زمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 10:11  توسط علی  

چند روز پیش سوار تاکسی شده بودم،عقب نشسته بودم و کنار من در وسط یه آقای سی و هفت هشت ساله بسیار شیک که بوی ادکلنش توی تاکسی پیچیده بود و کنار او هم یک خانم.من از افرادی که توی تاکسی رعایت بقیه رو نمی کنن و حس میکنن تاکسی ارث پدرشونه حالم بهم میخوره و حاضرم همه کاری در جهت نشان دادن اعتراضم به این افراد انجام بدم،یه بار هم یه پست نوشته بودم قبل از اینکه خر بشم و وبلاگم رو که نوشته های چهارسال توش بود رو به خاطر یه احساس لحظه ای به باد بدم. با عنوان (چگونّه از هموفبیای افراد سوء استفاده کردمخلاصش این بود که مثلن وقتی توی تاکسی میشینم و آقای کناری فکر میکنه من بچه سوسول هستم و میتونه جای بیشتری اشغال کنه جوری رفتار میکنم که یعنی چه خوبه تو به من چسبیدی من ناراحت و سختم نیست دارم لذت میبرم اصلن سعی نمی کنم خودم رو جمع و جور کنم و یا به خاطر ترس از هیکل آقا و کتک خوردن نتونم اعتراض کنم و یا حوصله بحث نداشته باشم و عجیب اینکه اینکارم تا حالا جواب داده و طرف حتا اگه هیکلش بیست برابر من بوده و سیبیل داشته از این سر تا اون سر خودش رو جمع و جور کرده و مثل بچه ی آدم سر جای خودش نشسته و به نظر من یکی از دلایلش اینه که عده زیادی از مردم هموفبیا دارن و اینجور وقتا زود خودشون رو جمع و جور میکنن).اینبار هم این آقا اصلن رعایت نمی کرد ولی چون مرتب فاصلهاش رو از خانوم بغل دستیش حفظ میکرد و مواظب بود تا تماسی با ایشون پیدا نکنه اصلن ناراحت نشدم و تازه خوشحال شدم که بر خلاف بعضی از آقایون مریض که وقتی توی تاکسی پیش یه خانوم نشستن از هر ثانیه برای تماس بیشتر استفاده میکنن این آقا مرتب مواظبه ناخواسته مزاحم خانوم نشه.حتا یه قسمتی از کیف چرمیش رو روی پای من گذاشته بود که باز هم من اصلن ناراحت یا عصبانی نشدم،اما کم کم حس کردم از زیر کیف آقا چیزی روی پام(قسمت بالای ران)در حال ووول خوردنه.فکر کردم اشتبه میکنم اما نه دست آقا بود و تازه از زیر کیف دستش رو بالاتر مییاورد و حتا نزدیک زیپ شلوارم هم رسونده بود.فقط گفتم اگه میشه یه کم کیفتون رو اون طرف تر بذارید من جام خیلی تنگه.و البته این حرفو با خنده گفتم.یعنی واقعن خنده ام گرفته بود و خودم رو کنترل کرده بودم که نخندم.آقا هم در کمال ادب عذر خواهی کرد و کیفش و البته دستش رو از روی پای من برداشت.البته من هموفبیا ندارم.اما حس کردم اگه ایشون تا موقع پیاده شدن من از تاکسی به این کار ادامه بده شاید موقع پیاده شدن از تاکسی نتونم راحت پیاده بشم و از نظر شلوار جین و تغییر حجم و این حرفا دچار خجالت بشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 16:8  توسط علی   | 

به نظرم افراد زیادی در وبلاگستان هستند که سبک و نثر نوشته هاشون رو مدیون آیدا(آهو نمی شوی.....)هستند،منتها اصلن حاضر نیستن به روی مبارکشون بیارن که دارن تقلید می کنن.حتا خیلی هاشون وبلاگ نویس های معروفی هم هستند.البته تقلید در خیلی موارد بد نیست،اما یه چیزایی هست که مختص صاحب اثره،و بقیه هر چقدر هم دست و پا بزنن در نهایت نوشته های وبلاگشون تبدیل به کپی ناقصی از اصل می شه.جالبه که اگر به هرکدومشون هم بگی داری از آهو نمی شوی..... تقلید می کنی ،خیلی راحت میگن:نه من اصلن وبلاگ آهو نمی شوی.... رو تا حالا رو نخوندم.آیدای آهو نمی شوی با اون نثر خوب و منحصر به فردش باعث شده خیلیا بخوان ازش تقلید کنن،و مشخصه هنوز معنای « آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند! »رو درک نکردن.

پ ن:من خواننده وبلاگ آهو نمیشوی هستم و علت این پست این بود که این روزا خیلی از وبلاگ ها رو که می خونم مطمئن میشم دارن تقلید می کنن ولی با خودشون فکر میکنن وای من چقدر با حال می نویسم اما همه اونایی  که خواننده وبلاگ آهو نمی شوی هستن و یک دفعه و شانسی گذارشون به این وبلاگ های کپی ناقص از اصل بیفته خیلی راحت می تونن بفهمن که این نثر سبک نوشتن از کجا تقلید شده.اگه یه کمی بدجنس تر بودم چندتا از اون معروف تر ها رو مثال میزدم،حیف که بدجنس نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 19:5  توسط علی   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 18:17  توسط علی  

Das weisse Band

پ ن:من و معضل فیلم دیدن در هنگام امتحانات پایان ترم به جای درس خواندن

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:0  توسط علی  

 

XXY

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 14:50  توسط علی  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 16:25  توسط علی  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:5  توسط علی  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:28  توسط علی   | 

از خیلی وقت پیش خواننده پیاده رو وبلاگ آیدا احدیانی بوده و هستم،قبل از اینکه آدرس وبلاگش عوض بشه.از اون وبلاگ نویس هایی است که با خوندن مطالبش به وبلاگش معتاد میشی و متوجه میشی آیدا خانم احدیانی عجب ذهن خلاق و محشری داره.میفهمی آدمیه که دارای فکر و اندیشه اس.کسی که بدون ادا و تظاهر و با ادعای روشنفکری یه انسان روشنفکر واقعیه.حالا بهانه این پست اینه که حدودن بیست و یکم مهرماه بود که در کمال خوشحالی متوجه شدم ایشون فایل کتاب شهر باریکشون رو برای دانلود در وبلاگشون گذاشتن.از خیلی قبل تر به فکر بودم که چجوری میتونم کتابشون رو در ایران پیدا کنم  -با توجه به اینکه ایشون ایران نیستن و کتابشون رو هم در کانادا منتشر کردن- به فکرم رسید با ناشر تماس بگیرم و با پرداخت وجه کتاب،بتونم کتاب آیدا احدیانی رو دریافت کنم که خوشبختانه با وجود امکان دانلود فایل پی دی اف کتاب که ایشون در وبلاگشون گذاشتن مشکل من وهمه خواننده گان پیاده رو حل شد.حالا هم از همون بیست و یکم مهر که کتاب رو دانلود کردم،پنج شش باری میشه که داستان های شهر باریک رو خوندم و هر بار هم بیشتر از قبل لذت بردم.حالا برای دانلود میتونید به وبلاگ ایشون برید و فایل پی دی اف کتاب رو دانلود کرده و حسابی لذت ببرید.اینکه من بعد از بیست و یک مهر تازه امروز دارم این پست رو می نویسم به این خاطر هست که هم در وبلاگ نوشتن تنبل شدم و هم یه مقدار اینروزا با کمبود وقت رو به رو هستم(که البته تنبلی علت اصلیه)،ولی امروز که داشتم برای بار چندم شهر باریک رو میخوندم دیدم حیفه آدم از چیزی اینقد لذت ببره و این لذت رو با دیگران شریک نشه.

آیدا احدیانی در پیاده رو

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:8  توسط علی